تبلیغات
انتظار خورشید - خدای مادر موسی!

انتظار خورشید

... و هیچ اندیشیده ای که آیا تو را نیز از آن خورشید نصیبی خواهد بود؟

خدای مادر موسی!
انتظار خورشید

دستور خود امام بود که قضیه مخفی بماند.
همه باید با هماهنگی می رفتند خانه ی آقا، جوری که جاسوسان خلیفه شک نکنند.
دلش حسابی تنگ شده بود. چند روزی می شد که ندیده بودش.
آن روز پیغام آوردند که برود.
رفت.
از راه نرسید، پرده پستو را عقب زد.
آنجا نبود. جای دیگری هم نتوانست پیدایش کند.
تنش یخ کرد.
نگران رفت پیش امام.
- عمه به قربانت! چه خبر شده؟ بچه کجاست؟!
صدای مطمئن و لبخند امام، آرامش کرد:
- عمه جان! ما او را به همان کسی سپرده ایم که مادر موسی، بچه اش را سپرد.





طبقه بندی: آقا، منتظریم،