تبلیغات
انتظار خورشید - بابا رضا

انتظار خورشید

... و هیچ اندیشیده ای که آیا تو را نیز از آن خورشید نصیبی خواهد بود؟

بابا رضا

چَن روزه پیش،تو کوچَمون،دُرُس کنارِ خونَمون
صدا زَدَن مَنو یَتیم بچه های مَحَلَّمون

چِشایِ من بارونی شد،از تو چِشام سِیل جاری شد
فوری دُوییدَم تو خونه،تَهِ دِلِ من خالی شد

بابایی که دو ساله که مامان میگه رفته حَرَم
من که میدونَم،شیره میماله به سَرَم

از رویِ طاقچه ی ِ خونه،بَرداشتم عکسِ بابامو
با روسَریم پاکِش کردم،از تو چِشاش بَرنَداشتم نِگامو

بوسِش کردم صورَتِشو،گُذاشتَمِش رویِ دِلَم
بِهِش گفتم باباجونَم آخه چرا کردی وِلَم؟

بابا بهم میگن یتیم،بچه هایِ محلَّمون
میخواد که بیرون بِریزه اَثاثارو صاب خونَمون

مامان هَمَش سَرِ کاره،چِشاش دیگه سو نداره
مامان بُزُرگَم قَدِ اون مویِ سفیدُ نداره

روزا میره کار میکنه تو خونه هایِ این و اون
شبا میشه خیاط خونه ،اتاقِ تویِ خونمون

یه لحظه یه بادِ شدید،پنجره رو دادِش تِکون
از لایِ دَر اومد تو باد،هو هو کُنون

انگار خودِ خدا بادُ فرستاد خونمون
از دستم افتاد رو زمین،عکس بابام،دُرُس تویِ همین زمون

خدا میخواس تا نبینم شرمندگیِ بابامو
برای این انداخت زمین از دستم عکسِ بابامو

از شدت خستگی،چِشایِ من سنگین شُدَن
چِشایِ من به رنگِ خواب رَنگین شُدَن

یه مَردِ قد بلند،رَشید،سواره یه اسبِ سفید
نزدیک و نزدیک تر میشد تا که کنارِ من رسید

از رویِ صورتش ،مهر و محبت می بارید
مُطمَئِنَم خودِ خدا،به خِلقَتِ اون می نازید

بِهِش گفتم که ای آقا،فرشته ای یا که خدا؟
آخه به جز خدا کسی نداره کاری با یَتیما

از رویِ اسب پیاده شد،بعدِ سلام،رومو بوسید
یه چَنتا مرواریدِ دُرُشت،از تو چشایِ اون بارید

آخه چی گفتی به بابات،که اونجوری داد منو قَسَم
هر کی بِده جونِ (جَوادَم) رو قَسَم،فوری به دادِش میرِسَم

بابایِ تو،سید رضا،اومَد گِرِف دامَنَمو
منو داد یه قَسَم،قسمِ (جَوادَمو)

دخترم،دخترِ سید رضا،من پناهِ بی پناهانَم
من رَئوفَم از پدر،مادر،بر یتیمان نگهبانَم

بعدِ این هر کی صدا کَردِت یتیم
بگو بابایِ من،امام رضاست،همین

تا اسمِ امام رضا رو شنیدم
با ذِکرِ بابا رضا،از خواب پَریدَم...




کاش حواسِمان به کودکانِ سِیّد رضا هایِ اطرافمان باشد.کاش.
به خدا ثوابی بالاتر از شادکردنِ دلِ یک یتیم نیست.

شاعر : مهرداد.م