تبلیغات
انتظار خورشید - پاهای خسته

انتظار خورشید

... و هیچ اندیشیده ای که آیا تو را نیز از آن خورشید نصیبی خواهد بود؟

پاهای خسته
حرف تازه ای به خاطرم رسید؛ فكر تازه ای، اندیشه ای كه سكوتم را بی خیال بشكنم، زمزمه ای كه دلتنگی ام را بهانه كنم به جستجوی یك واژه با ریشه هایی از جنس اعجاز باران در شب تف زده كویر.
اهل همین نزدیكی هایم، روستایی یا شهری، فرقی نمی كند، شاید هم قبیله افرادی باشم كه سال ها پشت از بی كسی خم كرده اند؛ با زخم های باز و با چهره های زرد استتار شده در كوچ و همهمه فریاد.
خدا می داند آنهایی كه اسیر جنگ و آوارگی اند چقدر حقارت نگاه های دلسوزانه دیگران را تحمل كرده اند و گاهی مجبور شده اند دلتنگی هایشان را بدون هیچ آهنگی ترانه كنند و وحشی گری ها و مرگ را آنقدر از نزدیك ببینند كه غصه آوارگی شان را رهسپار جاده تنهایی كنند و خسته تر از همیشه باز منتظر یك عبور باشند.
گاهی این همه آدم دور و برت نفس نفس زنان زندگی می كنند، باز هم فكر می كنی كه خیلی تنهایی و آنقدر تنهایی كه احساس می كنی سایه ات را نیز سال ها پیش باد با خود برده است.
پل امروز دیگر استواریش را از كف داده و همیشه نگران عبور پاهای خسته ی من و تمام كسانی است كه همیشه حرف هاشان پشت قاب خیس یك پنجره ناگفته می ماند و بغض گیج یك غروب جمعه كه در امتداد سكوت و سیاهی جدایی، سبب نمی گشاید.
با خودم گفتم اگر بیاید، برایش از قصه هزار و یك شب گرفتاری هایمان نگویم و از تاریك و روشن لحظه های مبتلا به نومیدی مان صحبت نكنم، فقط از او پلی محكم بخواهم برای گذشتن از ناكامی ها (آیا ممكن است؟!)  آیا امروز هم به تیرگی می كشد؟!
چقدر خوب می شد كه از پس نقاب های تیره زندگی، دردهای ناتمام به اتمام می رسید و لبخندی همیشگی بر چهره ها نقش می بست.
راستی آیا رنگ زمستان من و زمستان تو یكیست؟
آیا خواب دیدن های من و تو در شب های دراز زمستان یكیست؟
من امیدوارم و نذر كرده ام كه بیاید و دل خاكی مان را آسفالت كند.

بیا تا در عبوری دوباره و برای همیشه، ترانه بودن را بسرایم...
اگر بیایی دلم آرام می گیرد...

راستی توی ای باران! از آن دورها كه می باریدی، پرستویی را ندیدی كه بال بفروشد یا یك كاسه پرواز؟





طبقه بندی: آقا، منتظریم،