تبلیغات
انتظار خورشید - «شیخیه»، بستر پیدایش بابیت و بهائیت

انتظار خورشید

... و هیچ اندیشیده ای که آیا تو را نیز از آن خورشید نصیبی خواهد بود؟

 

شیخیه‏
فرقه شیخیه، براساس تعالیم عالم شیعی، شیخ احمد احسائی، در نیمه اول قرن سیزدهم به وجود آمد. پیروان این فرقه مجموعاً از مردم بصره، حلّه، کربلا، قطیف، بحرین و بعضی از شهرهای ایران بودند.(1)
اساس این مذهب، مبتنی بر ترکیب ((تعبیرات فلسفی قدیم)) متأثر از آثار سهروردی با اخبار آل محمد (ص) است.(2) آموزه‏های ویژه بنیان‏گذار این فرقه، غیر از آن که مایه انشعاب داخلی فرقه شد؛ زمینه ساز پیدایش دو فرقه منحرف ((بابیت)) و ((بهائیت)) نیز گردید.
نام دیگر این گروه ((کشفیه)) است. کشفیه، کنایه از کشف و الهامی است که رهبران این فرقه، برای خود قائل بودند. مدعی جانشینی شیخ، فردی به نام ((سیدکاظم رشتی)) بود. وی در خصوص نام‏گذاری شیخیه به ((کشفیه)) می‏نویسد:
((خداوند سبحان، حجاب جهل و کوری دین را از بصیرت‏ها و چشم‏های ایشان برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر آن‏ها برطرف کرده است)).(3)
این فرقه به ((پایین سری)) - در مقابل ((بالاسری)) - نیز نامیده شده است. علّت نام‏گذاری آن ممنوع دانستن زیارت و اقامه نماز در بالاسر قبر امام معصوم(ع) است که مخالفان، آنان را ((پایین سری)) می‏خواندند.

شیخ احمداحسایی‏
شناخت شیخیه، با شناسایی ((شیخ احمد)) گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب‏اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‏اند. مشرب و سیره شیخ احمد، دامنه تأثیر او را به پس از حیاتش رسانده، و تحولاتی را در تاریخ امامیه - از قرن سیزده به بعد - به بار آورده است. از این رو، دانستن شرح حال او(4) و ذکر ویژگی‏های علمی و عملی وی، ضرورت دارد.
شیخ احمد، مشهور به ((احسایی))؛ فرزند زین الدین بن ابراهیم است که در رجب 1166 به دنیا آمد و در ذیقعده سال 1241 به دیار باقی شتافت. وی را ((عالم))، ((حکیم)) و ((فقیه)) نام‏داری خوانده‏اند که با اظهار بعضی از عقاید و برداشت‏های فلسفی - عرفانی، مخالفت عده‏ای از فقیهان و متکلمان را برانگیخت تا جایی که برخی به ((کفر)) او شهادت دادند.
زادگاه شیخ احمد احسایی، روستای ((مُطَیرِفی)) واقع در منطقه ((احساء)) در شرق عربستان است. به گفته احسایی، سابقه تشیع در نیاکان وی، به جدّ چهارم او ((داغر)) باز می‏گردد. ((داغر))، نخستین کس از خاندان او بود که بادیه‏نشینی را رها کرد و در ((مطیرفی)) اقامت گزید.(5) وی پس از مهاجرت، به تشیع گروید و نسل او همگی بر این مذهب بودند.

دوران کودکی‏
شیخ احمد احسایی، در ذکر وقایع دوران کودکی‏خود، از چند حادثه طبیعی و سیاسی یاد می‏کند که در سرزمینشان رخ داده و او را سخت به اندیشه درناپایداری دنیا، وا داشته بود.(6)
خاندان او، مانند دیگر مردم دیارشان، به سب دوری از شهر و نداشتن فردی عالم در میان خود، از معرفت احکام دین بی‏بهره بودند. او خود می‏گوید:
((اهل منطقه ما به غفلت گرد هم می‏آمدند و به لهو و طرب سرگرم می‏شدند و من در عین خردسالی، به سیره آنان دلبستگی زیادی داشتم؛ تا آن که خداوند خواست که مرا از آن حالات رهایی بخشد)).(7)

دوران تحصیل و رؤیاهای احسایی
روزی یکی از خویشاوندان شیخ احمد، نزد او از علم نحو نام برد و گفت: کسی که ((نحو)) نداند، به معرفت شعر راه نمی‏یابد. این سخن، شوق آموختن را در وی برانگیخت. پدرش از عزم او آگاه شده، وی را به روستای ((قُرَین)) در (یک فرسنگی زادگاهش) نزد یکی از خویشاوندان (به نام شیخ محمد بن شیخ محسن) فرستاد و احسایی، مقدمات ادبیات عرب را، از او فرا گرفت.
شیخ احمد، از رؤیایی در ایام تحصیل خود یاد می‏کند که در آن، شخصی تفسیر عمیقی از دو آیه قرآن به او ارائه کرده بود:
((این رؤیا، مرا از دنیا و آن درسی که می‏خواندم، روی‏گردان ساخت. از زبان هیچ‏بزرگی که به مجلس او می‏رفتم، نظیر سخنان آن مرد را نشنیده بودم و از آن پس تنها تنم، در میان مردم بود)).(8)
این حالت، سرآغاز تحوّلی معنوی، در زندگی احسایی بود که رؤیاهای الهام بخش دیگری را در پی آورد! او یک سلسله از این رؤیاها را برای فرزندش، بازگو کرده است:
((پس از آن که به دلالت یکی از رؤیاها، به عبادت و اندیشه بسیار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمه اطهار(ع) دریافت می‏داشته و در بیداری به درستی و مطابقت آن پاسخ‏ها با احادیث پی می‏برده است)).(9)
گزارش احسایی، جنبه‏های بارزی از مشرب او را نشان می‏دهد که نوعی گرایش به ((باطن شریعت)) و تأکید بر مرتبه ((قدسی امام)) است. همین گرایش، موجب برداشت ویژه او، نسبت به بعضی از مفاهیم دینی گردیده، وی حتی پای استدلال را بست و بدون اقامه دلیل، ادعاهای خویش را نشر داد؛ چنان که در هنگام مباحث علمی، هرگاه بر آرای وی ایرادی وارد می‏شد، می‏گفت: ((در طریق من مکاشفه و شهود است نه برهان و استدلال...)).(10)
بدیهی است که چنین طرز تلقّی، خطرناک بوده و جایگاهی در ارائه نظریات علمی نخواهد داشت و چه بسا سر از شرک و کفر درآورد. به عنوان مثال، حکیم متألّه حاجی سبزواری در حواشی بحث ((اصالت وجود)) می‏نویسد:
((از معاصران ما، برخی قواعد حکمت را قبول ندارند و به ((اصالت وجود و ماهیت)) قائل شدند و در بعضی از تألیفات آورده‏اند: ((وجود))، منشأ کارهای خیر و ((ماهیت))، منشأ کارهای شر است و همه این آثار، اصیل‏اند. پس منشأ صدور آن‏ها، به طریق اولی اصیل خواهد بود؛ در حالی که شرّ، عدم ملکه است و علّة العدم، عدم و ماهیت اعتباری را تولید می‏کند)).
علاّمه حسن زاده آملی در تعلیقه بر این سخن، آورده است:
((شیخ احمد احسایی که قائل به اصالت وجود و ماهیت است و قواعد فلسفی را معتبر نمی‏داند، بدون آن که متوجه باشد، در گرداب ثنویت افتاده است که قائل به یزدان و اهریمن هستند و سهمی از توحید ندارند...)).(11)

سفرهای گوناگون و پی‏درپی‏

احسایی، در پی شیوع بیماری طاعون، در عراق، به وطنش (احساء) بازگشت و پس از اقامتی چهار ساله، در سال 1212 ه. ق رهسپار عتبات شد. در بازگشت، بعد از مدتی اقامت در بصره، به ((ذورق)) در نزدیکی بصره رفت و تا سال 1216 ه. ق در آن جا ماند. پس از آن نیز تا 1221 ه. ق چندین بار به طور موقّت در بصره و روستاهای اطراف آن اقامت داشت. در این سال به عتبات رفت و از آن‏جا عازم زیارت مشهد رضوی شد و بین راه، در یزد توقفی کرد. اهل یزد، از او استقبال گرمی به عمل آوردند و وی به اصرار ایشان، پس از بازگشت از مشهد، در یزد مقیم شد.(12)
در این زمان که آوازه احسایی در ایران پیچیده بود، فتحعلی شاه قاجار،(13) باب نامه نگاری را با او گشود و از وی برای ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد.(14) احسایی برای آن که دعوت شاه را نپذیرد، بهانه می‏آورد تا آن که شاه در نامه‏ای دیگر، بدو نوشت که آمدنش به یزد با قشون بسیار، تهدیدی برای ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار دیگر خواستار آمدن احسایی به تهران شد. وی بالاخره به تهران رفت ولی اصرار شاه را مبنی بر مقیم شدن در تهران نپذیرفت و در سال 1223 ه. ق به همراه خانواده‏اش به یزد بازگشت.
احسایی در سال 1229 ه. ق در راه زیارت عتبات، به کرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد علی میرزای دولت شاه (حاکم کرمانشاه) روبه‏رو گشت. حاکم اصرار به ملاقات وی، در کرمانشاه داشت و با تعهّدی که در مورد تدارک سفر هر ساله او به عتبات داد، وی را به اقامت راضی کرد. این اقامت در کرمانشاه - به جز سفری دو ساله به حج و عتبات - حدود ده سال به طول کشید. سپس به مشهد، یزد، اصفهان و کرمانشاه رفت و پس از یک سال اقامت در کرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندی بعد آن جا را نیز به عزم مکه ترک کرد؛ اما در دو منزلی مدینه، درگذشت و در قبرستان بقیع، دفن گردید.(15)

مقام علمی و اجازه روایت‏

شیخ احمد تا بیست سالگی در ((احساء)) علوم دینی متداول را فرا گرفت؛ اما جز درس آغازین او، از زندگی تحصیلی وی چیزی در دسترس نیست، لذا برخی بر این عقیده‏اند: وی در مراحل بعد، استاد خاصی نداشت و استفاده‏های او، از مجالس درس عالمان، تحصیل به معنای متعارف نبود. به ویژه آن که او در جایی از آثارش، به کسی به عنوان استاد، استناد نکرده است.(16)
البته مهاجرت او به کربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و کسب اجازه روایت، نشان‏گر حضور تحصیلی او است؛ گرچه مدت آن کم بوده است.
احسایی در سال 1186 ه. ق ، مقارن با آشوب‏های ناشی از حملات عبدالعزیز حاکم سعودی به ((احساء))، به کربلا و نجف مهاجرت کرد و در درس عالمانی چون سیدمهدی بحرالعلوم و آقامحمدباقر وحید بهبهانی، حضور یافت و مورد توجه آنان قرار گرفت.
وی در مدمت اقامت در عتبات، اجازه‏های متعدد روایی، از مشاهیر عالمان دریافت کرد. حسین علی محفوظ مجموعه‏ای از این اجازه‏ها را - که حاوی آگاهی‏های سودمند رجالی است - جداگانه انتشار داده است. یکی از کسانی که به احسایی، اجازه روایت داده است، شیخ‏جعفر کاشف‏الغطا است. او براساس دو اثری که از احسایی، در فقه وعقاید دیده بود، مقام علمی وی را در اجازه‏اش ستوده است.(17)
دیگر مشایخ اجازه احسایی عبارت اند از: سیدمهدی بحرالعلوم، میرزا محمدمهدی شهرستانی، آقا سید علی طباطبایی (معروف به صاحب ریاض)، شیخ احمد بحرانی‏دهستانی، شیخ موسی فرزند شیخ جعفر کاشف الغطاء، شیخ حسین آل عصفور و برادر او شیخ احمد.(18)
از آثار به جای مانده احسایی، برمی‏آید که وی علاوه بر فقه و دیگر علوم دینی متداول، در فلسفه تبحّر داشته و به دانش‏های گوناگون، مانند ریاضیات، طبیعیات قدیم و علوم غریبه، (علم حروف، اعداد و طلسمات) نیز آگاه بوده است. تعابیری که مشایخ اجازه‏اش، درباره او به کار برده‏اند، از دانش گسترده وی در فقه و حدیث، حکایت می‏کند.

شاگردان و دریافت کنندگان اجازه از احسایی‏

برای شناخت فرقه شیخیه و انشعاب‏های به وجود آمده در آن، آشنایی با شاگردان احسایی ضروری است. البته ما در این جا در صدد برشمردن همه شاگردان وی نیستیم؛ چنان که در صدد بیان همه اساتید وی نبودیم.
احسایی، شاگردان بسیار داشت که از میان ایشان، سیدکاظم رشتی (1212 - 1259 ه. ق)، پس از وفات احسایی در بسط و ترویج افکار او، کوشید و در حکم جانشین وی بود.(19)
دیگر شاگرد او، میرزاحسن گوهر، نیز مشرب وی را داشت و احسایی، پاسخ برخی از نامه‏ها را بدو واگذار می‏کرد.(20) برخی دیگر از افرادی که از احسایی، اجازه دریافت داشته‏اند، عبارت بودند از:
شیخ محمد حسن نجفی معروف به صاحب جواهر؛(21)
حاج محمد ابراهیم کلباسی؛(22)
میرزا محمد تقی نوری؛(23)
شیخ اسد الله کاظمی شوشتری؛
ملا علی برغانی؛(24)
آقا رجبعلی یزدی؛(25)
ملا علی بن آقا عبدالله سمنانی؛
علی بن درویش کاظمی(26)؛
محمد تقی فرزند احسایی؛
علی نقی فرزند احسایی؛(27)
و دیگران.(28)

انتقاد و تکفیر احسایی‏

شیخ احمد احسایی، هر چند به وارستگی و تلاش در عبادات و ریاضت‏های شرعی، ستوده شده و به برخورداری از علوم مختلف و تربیت شاگردانی چند شهرت یافته بود؛ لیکن آراء و نظریاتش، مصون از خطا و اشتباه نبود و گاهی برخی از عالمان و اندیشمندان معروف آن عصر، با انتقاد جدی از اندیشه‏ها و لغزش‏های وی، او را ((غالی))، ((منحرف)) و حتی ((کافر)) می‏خواندند. احسایی خود می‏گوید:
((محمد بن حسین آل عصفور بحرانی - که پدرش از مشایخ اجازه او بوده است - در بحثی رویارو، بر وی انکار آورد)).(29)
نخستین مخالف آشکار با احسایی،از جانب محمد تقی برغانی، از عالمان با نفوذ قزوین صورت گرفت. زمان این رویداد به سال‏های آخر زندگی احسایی باز می‏گردد، وی در زمانی که از کرمانشاه عازم مشهد بود، (سال 1237 ه. ق)، گویا در میانه راه، چندی در قزوین توقّف داشت.
مفصل‏ترین گزارش در این باره در قصص العلماء تنکابنی نگارش یافته است:
((برغانی در آغاز، مانند دیگر بزرگان قزوین، حرمت احسایی را نگاه می‏داشت؛ اما در مجلسی که احسایی به بازدید او رفته بود، از روی آگاهی، عقیده خاص وی را در باب ((معاد جسمانی)) جویا شد. پس از شنیدن پاسخ به وی اعتراض کرد و آن مجلس با جدال اطرافیان، به پایان رسید. این رویارویی، به میان مردم کشیده شد و جمعی از عالمان، از احسایی کناره جستند. رکن الدولة، علینقی میرزا، حاکم قزوین، محفلی برای آشتی عالمان، با حضور آن دو ترتیب داد؛ اما این بار گفت‏وگو، به تکفیر احسایی از جانب برغانی انجامید و انتشار این تکفیر، توقف بیشتر احسایی را در شهر، دشوار ساخت)).(30)
احسایی پس از ترک قزوین، در سفرهایش به مشهد، یزد و اصفهان - با همه معارضه‏هایی که علیه او شد - کمابیش از پایگاه مردمی برخوردار بود. اما تلاش برغانی در تأکید بر تکفیر او و نامه‏هایی که در این‏باره نوشت، از عواملی بود که عرصه را بر احسایی، در واپسین سفرش به کربلا تنگ کرد و او را از نیت ماندگار شدن در آن جا، منصرف ساخت. خاصه آن که در این میان گروهی نیز عقاید غلوآمیزی، به وی نسبت دادند و در تحریک عالمان کربلا و سران دولت عثمانی کوشیدند.
حکم تکفیر شیخ، در میان عوام و خواص، در شهرهای مختلف ایران، عراق و عربستان، نشر یافت. عده‏ای به دفاع برخاستند؛ گروهی سکوت کردند و برخی دیگر با مطالعه آثار وی، حکم تکفیر را تأیید و اعلام نمودند.
عده‏ای از عالمان و فقیهان که شیخ و پیروان عقاید او را تکفیر کردند، عبارت‏اند از:
حلاج ملا محمد تقی قزوینی، معروف به شهید سوم؛
آقا سیدمهدی فرزند صاحب ریاض؛
حاج ملا محمد جعفراستر آبادی؛
آخوند ملاآقا دربندی، مؤلف کتاب اسرار الشهادة؛
شریف العلماء مازندرانی، استاد شیخ انصاری؛
آقا سیدابراهیم قزوینی، مؤلف کتاب ضوابط الاصول؛
شیخ محمد حسن، صاحب جواهر الکلام؛
شیخ محمد حسین، صاحب فصول.(31)
البته گروهی، دشمنی با شیخ را روا نمی‏شمردند؛ از آن جمله فقیه نامدار حاج ابراهیم کلباسی بود. وی آسان فهم نبودن پاره‏ای از آراء و تعبیرات احسایی را، باعث سوء تفاهمات و تکفیرها می‏دانست و آرای احسایی را، در چارچوب عقاید امامیه، تلقّی کرده، او را از علمای امامیه می‏دانست.
برخی نیز جانب احتیاط را در پیش گرفتند. صاحب اعیان‏الشیعه معتقد است: ((شیخ و پیروانش، شطحیاتی (نظیر شطحیات برخی از صوفیه) و سخنان معمّاگونه و خرافاتی دارند. کتاب شرح جامعه کبیره (که وی خود آن را دیده بود و خوانده بود) یکی از همین قبیل آثار است. مسلک اینان مایه ضلالت بسیاری از عوام‏الناس شده است. به ویژه آن که بیشتر فساد و گمراهی از ناحیه شاگردش سیدکاظم رشتی است. سخنان و مطالبی که وی آورده است، بعید دانسته شد که خودِ شیخ قائل به آن باشد.(32)

انحرافات عقیدتی شیخیه‏

تبیین و نقد و بررسی تمامی عقاید و آرای کلامی شیخ احمد احسایی و شاگردان و پیروان او، در این مختصر نمی‏گنجد. پیش از بیان یکی از آرای ((غلوّآمیز)) وی، متذکّر می‏گردد وصف کلی اندیشه احسایی را می‏توان در این خلاصه کرد:
((وی علوم و حقایق را به تمامی، نزد پیامبر و امامان می‏دانست و از دیدگاه او، حکمت - که علم به حقایق اشیاست - با باطن شریعت و نیز با ظاهر آن، از هر جهت سازگاری دارد)).
او معتقد است:
((عقل آن گاه می‏تواند به ادراک امور نایل شود که از انوار اهل بیت(ع) روشنی گیرد و این شرط در شناخت‏های نظری وعملی یکسان وجود دارد. درست است که اندیشه دراصول ومعارف دین واجب است، اما از آن جا که حقیقت با اهل‏بیت(ع) همراهی دارد،صدق احکام عقل، در گرو نوری است که از ایشان می‏گیرد)).(33)
گرایش وی به امور باطنی شریعت، به گونه‏ای است که موضع اهل ظاهر را در اکتفا به ظاهر شریعت، نمی‏پذیرد و معتقد است: ((تمسکش به اهل بیت(ع)، در دریافت حقایق، سبب شده است که در بعضی از مسایل، با بسیاری از حکیمان و متکلمان، مخالفت کند)). از این رو، عقاید وی و پیروانش درباره ((معاد و اطوار جسم))، در ((معراج پیامبر اسلام))، ((وجود امام عصر (عج)))، ((مقام ائمه اطهار(ع)))، ((نیابت خاصه))، و ((اعتقاد به رکن رابع)) مورد اعتراض، و انکار و نقد اندیشمندان و فقیهان بزرگ قرار گرفت.
اینک، ضمن اشاره به عقاید احسایی در باب ((جایگاه امام در آفرینش))، نوشته‏های غلوّآمیز وی را در این باره نقد خواهیم کرد.

جایگاه امام در آفرینش‏

احسایی در آثار خود، توجه زیادی به مباحث امامت داشته است که نمونه آن را در شرح مبسوط وی بر زیارت جامعه کبیره می‏توان دید. شاخص اندیشه او در این زمینه، توجه خاصی است که به جنبه‏های تکوینی مقام امام نشان می‏دهد؛ از جمله در بازگو کردن این عقیده که پیامبر (ص) و امامان، برترین مخلوقات خداوند و واسطه فیض او هستند. وی آنان را علل اربعه کائنات (علت‏های فاعلی، مادی، صوری و غایی) معرفی می‏کند.
در فلسفه ارسطویی و حکمت اسلامی، هر یک از این اقسام چهارگانه، گویای جنبه‏ای از نیازمندی پدیده به علت است. احسایی به استناد مضامین حدیثی، کمال هر یک از چهارجنبه علیت را در وجود پیامبر (ص) و امامان(ع) نشان می‏دهد و نتیجه می‏گیرد که آنان ((علل اربعه کاینات))اند.(34)
به اعتقاد وی پیشوایان معصوم(ع) واسطه فیض خدا هستند؛ یعنی، پس از آن که خداوند آنان را خلق کرد، ایشان به اذن و مشیت الهی، موجودات دیگر را آفریدند. معصومان(ع) محل مشیت و اراده خداوند هستند و اراده آنان به اراده او است. از این رو، آنان علت‏های فاعلی موجودات جهان اند.(35)
تنکابنی می‏نویسد:
((بدان که شیخ احمد ((رساله))ای نوشته است در باب این که مصلّی، باید در ((ایاک نعبد)) حضرت امیرالمؤمنین (ع) را قصد کند، زیرا که خداوند مجهول الکنه است و آن‏چه در ذهن درآید، مخلوق ذهن است؛ چنان که حضرت صادق (ع) می‏فرماید: ((کلما میزتموه باوهامکم بأدقّ معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم)). پس باید ((وجه الله)) را اراده نمود که امیرالمؤمنین (ع) است)).(36)
همو آورده است:
((شیخ [احمد ]می‏گوید: خلق کردن خداوند، عالم را و خلق کردن امام، عالم را مانند این آیه خواهد بود: ((فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم)) و ائمه(ع)، ید الله می‏باشند... چرا استبعاد در خالقیت ائمه می‏نمایند و حال این که ((تبارک الله احسن الخالقین)) گواه بر آن است که به جز خداوند، خالق دیگر هست و قول خدای تعالی در باب حضرت عیسی روح الله (و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر)، شاهد این معنا است و قول امیرالمؤمنین (ع) (أنا خالق السموات و الأرض) دلیل بر این مطلب است و این که اگر خداوند کسی را خلق کند که او آسمان و زمین را به اذن او خلق نماید و قدرت آن داشته باشد، این دخل در لطف و أدل بر کمال قدرت خدا است و مردم بیشتر اذعان به این معنا می‏کنند. همین تقریر را این فقیر (تنکابنی) مؤلف کتاب ((قصص العلماء)) از حاج سید کاظم رشتی [از شاگردان شیخ احسایی و جانشین او ]شفاهاً شنیدم؛ چون مدتی به مجلس درس او حاضر می‏شدم...)).(37)
تنکابنی، سپس نقدی بر این اعتقادات نگاشته است.(38)
غیر از این دو مورد، مسایل دیگری شبیه این، در کتاب ((شرح العرشیه)) از سوی شیخ احمد احسایی مطرح گردیده است.(39) البته اعتقاد به ((خالقیت))، ((رازقیت)) و ((حقیقت مشیة الله)) بودن معصومان(ع)، به قدری مشهور است که بارها میان شیخیه و مخالفانشان، مناظره و نزاع درگرفت و موجب تکفیر آنان گردید.
به عنوان نمونه، گفت‏وگویی میان شیخ عبدالرحیم بروجردی، با حاج محمد کریم خان (پیشوای شیخیه کرمان) انجام گرفت. در این گفت‏وگو و مناظره، کریم خان گفت: امیرالمؤمنین (ع) بر بالای منبر فرمود: ((انا خالق السموات و الارض))، شیخ عبدالرحیم به او گفت: ((درآن عهد برخی حضرت علی را کافر می‏دانستند، مانند اهل شام. عده‏ای نیز او را خلیفه چهارم و گروهی او را خلیفه بلافصل پیامبر اکرم (ص) می‏دانستند. در چنین عصری چگونه ممکن است علی (ع) چنین ادعایی کرده باشد و مردم هیچ گونه عکس العملی نشان نداده باشند))؟ و کریمخان سکوت کرد.(40)

نقد و بررسی‏

در تاریخ فرقه‏ها و مذاهب کلامی از فرقه‏ای به نام ((مفوّضه)) نام برده شده است.
عقاید آنان، خلاف تعالیم دینی و نصوص کتاب و سنت اتفاق عام مسلمانان است. از آن جا که عقاید شیخیه در این بخش، همان عقاید ((مفوّضه)) است، جهت تحلیل و بررسی، از تفویض ومعانی مختلف آن و سپس تاریخچه اجمالی فرقه ((مفوّضه)) و بالاخره برخورد ائمه(ع) با ((مفوّضه)) سخن خواهیم گفت.

تفویض و معانی مختلف آن‏

((تفویض)) در لغت، به معنای واگذار کردن کاری به دیگری و حاکم گردانیدن او در آن کار است.(41)
در اصطلاح علم کلام، عبارت است از: ((اعتقاد به این که خداوند متعال، پس از آفرینش بندگان، آنان را به خود واگذاشت تا هر کاری که می‏خواهند بکنند؛ بدون این که در اعمال آنان، نقشی داشته باشد)).
البته آن چه مورد بحث ما است، تفویض در معنای دیگری، غیر از نزاع معروف معتزله و اشاعره در باب جبر و اختیار است. هم‏چنین غیر از اصطلاح ((مفوّضه)) درباب ((صفات خبری)) است که معتقداند: ((صفاتی مانند ((ید)) برای خدا ثابت است؛لیکن برای گرفتار نشدن در دام ((تجسیم و تعطیل)) و ((تأویل)) باید معنای آن را به خود خداوند واگذار (تفویض) کرد.
از این رو، تفویض در احادیث شیعه، در معانی مختلفی وارد شده که مرحوم علامه مجلسی، آن‏ها را در شش معنا، جمع بندی کرده است که فهرست آن چنین است:

1. تفویض در امر دین:
این نوع از تفویض، می‏تواند دو معنا داشته باشد:
الف) خداوند، کلیه امور دین را به پیامبر (ص) و امامان معصوم(ع) واگذار کرده است، تا هر چه بخواهند، حلال کنند و هر چه بخواهند، حرام نمایند، بدون این که این احکام را از وحی بگیرند. مسلماً این معنا، با آموزه‏های صریح قرآن، مخالف است؛ چه این که پیامبر اکرم (ص) از روی هوا و هوس، سخن نمی‏گوید و هرچه می‏گوید، وحی است: ((و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی))(42)
ب) خداوند، چون پیامبرش را به کمال رساند و آن حضرت (ص) به مقامی رسید که جز حق و صواب را انتخاب نمی‏کرد؛ پس اختیار بعضی از امور (مثل تعیین مستحبات در نماز و روزه و...) را به او واگذار کرد و سپس آن حضرت را با وحی تأیید کرد.
این معنا نادرست نیست و روایاتی در تأیید، آن وارد شده است.(43)

2. تفویض اداره جامعه:
به این معنا که امور اجتماعی مردم (مانند امور سیاسی، تعلیم و تربیت و امثال آن) از سوی خداوند متعال، به پیامبر (ص) و امامان معصوم(ع) واگذار شد و بندگان، به اطاعت از آنان مأمور شدند.
این معنا با نصوص کتاب وسنت، سازگاری دارد؛ چنان که خداوند می‏فرماید: ((ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا))؛ ((آنچه را پیامبر (ص) برای شما آورده [و به آن فرمان داده ] در آن چه از آن نهی کرده، بازایستید)).

3. تفویض بیان علوم و احکام:
به این معنا که هر گاه، صلاح دانستند احکام را برای بندگان، بیان کنند و هرگاه مصلحت ندانستند، بیان نکنند تا وقت آن فرا رسد. بدیهی است یکی از لیست‏های بزرگ پیامبر (ص)، تبیین و تشریح دین است که بنابر اعتقاد شیعه، پس از پیامبر (ص)، این مهم بر عهده امام معصوم (ع) است تا ضمن بیان علوم دینی، از هر گونه تفسیر به رأی و تحریف جلوگیری گردد.

4. تفویض در کیفیت حکم:
یعنی این اختیار، به آنان وگذار شده که در مسائل مختلف، طبق ظاهر شرع حکم کنند، یا از علم خدادادی خود استفاده کرده، آن را در کیفیت حکم لحاظ نمایند.

 5. تفویض در بخشش:
سرپرستی امر خمس، انفال و بعضی دیگر ا ز امور مالی حکومتی، به آنان واگذار شده و این اختیار نیز به آنان داده شده است که در موارد مختلف، هرچه را صلاح دیدند به دیگران ببخشند، یا این که آنان را از بخشش محروم کنند.(44)

6. تفویض در آفرینش:
خداوند، پیامبر اکرم (ص) و ائمه(ع) را آفرید و خلقت، روزی رساندن، تربیت، میراندن و زنده کردن بندگان را به آنان واگذار کرد.
این مسأله ممکن است، به یکی از دو معنا باشد؛
الف) پیامبر (ص) و ائمه(ع)، همه این کارها را با قدرت و اراده خودشان - بدون هیچ دخالتی از سوی خداوند - انجام می‏دهند.
این دیدگاه، کفری است صریح و ادله عقلی و نقلی، بر بطلان آن گواهی می‏دهند
ب) خداوند، این کارها را، مقارن با اراده ایشان، انجام می‏دهد (ماند این که موسی اراده می‏کند و مقارن آن، خداوند عصا را تبدیل به مار می‏کند)، تا بدین وسیله، صدق و راست گویی آنان را به اثبات رساند.
این‏معنا اگرچه عقلاً محال نیست؛ اما روایات ردّ ((تفویض))، آن را مردود می‏شمارد؛ مگر در هنگام ظهور معجزات.(45)
البته در همین موارد نیز استناد حقیقی فعل، به خداوند متعال است و آورندگان معجزه، به اذن و فرمان او کاری را انجام می‏دهند و در این گونه امور، خودشان را به جای ((خالق)) نمی‏گذارند.
((تفویض)) مورد نزاع، قسمت اول از معنای ششم است.
گروهی از غلات، تفویض به این معنا را مطرح می‏کردند که به نام ((مفوضّه)) شهرت یافتند. آنان همواره مورد انکار و اعتراض ائمه(ع) و اصحاب آنان بوده‏اند. عالمان، فقیهان و متکلمان اسلام نیز آنان را طرد نموده، در زمره مشرکان و کافران قلمداد می‏کردند.

فرقه‏شناسی ((مفوّضه))

چنان که گذشت، ((مفوّضه)) به کسانی اطلاق می‏شد که خلق، رزق، زنده کردن و میراندن را به پیامبر (ص) و ائمه(ع) نسبت داده، معتقدبودند: خداوند همه امور عالم را به آنان واگذار کرده است. این که ((مفوّضه)) گروهی از ((غلات))اند یا جدای از آن‏ها؛ چند دیدگاه مطرح است. در بخشی از روایات، مفوضه به عنوان گروهی جدای از غالیان قلمداد شده‏اند. در زمان ائمه(ع) - به ویژه در زمان امام رضا (ع) - نوعاً از این گروه فراوان نام برده شده است.(46)
در میان متکلمان و نویسندگان فرق و مذاهب، مفوّضه - چه به شکل یک گروه مستقل یا گروهی از غلات - حکم یکسانی با غالیان دارند و بر آنان، حکم شرک و کفر جاری شده است. چه بسا بی‏اشکال باشد که گفته شود: ((غلاتِ مفوّضه)) به صورت مضاف و مضاف الیه، وصفی در زبان فارسی و وصف تبیینی در زبان عربی است. گواه این مدعا بخشی از زیارت حضرت حجت (عج) است که در آن آمده است:
((الحمد لله الذی هدانا لهذا... و لم یجعلنا من المعاندین الناصبین و لا من الغلاة المفوّضین...)).(47)
شیخ مفید (ره)، مفوضه را جزء غالیان می‏داند؛ اما فرقی بین آنان وغلات دیگر قائل می‏شود؛ به این که مفوضه، اعتراف دارند که ائمه(ع) حادث و مخلوق‏اند نه قدیم، اما با این حال آنان را خالق موجودات و رازق آنان می‏دانند و مدعی‏اند که خداوند، فقط آنان را خلق کرد. سپس کار خلقت جهان و همه کارهای آن را، به آنان واگذار کرد.(48)
شیخ صدوق (ره) بدون آن که فرقی میان مخالفان مفوضه قائل شود، هر دو گروه را ذکر کرده و آنان را کافر و بدتر از یهود، نصارا و مجوس دانسته است.(49)
نویسندگان فرق و مذاهب هم آورده‏اند:
((مفوضه، اعتقاد دارند که خداوند واحد ازلی، شخص کاملی که بدون کم و زیاد بود، به جای خود گذاشت و تدبیر و خلقت عالم را به او واگذار کرد. این شخص، همان محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین و بقیه ائمه هستند که در معنا یکی می‏باشند. آنان گمان می‏کنند که معرفت خدای قدیم ازلی، لازم نیست و باید محمد(ص) را شناخت که خالقی است که امر خلق به او واگذار شده است و او خالق آسمان‏ها و زمین، و کوه‏ها، انسان‏ها، جن و هر آن چه در عالم هست، می‏باشد)).(50)
یادآوری این نکته نیز لازم است که مفوضه، مخالفان عقاید خود را به نام ((مقصّره))؛ یعنی، کوتاهی کنندگان در معرفت پیامبر(ص) و ائمه(ع) می‏شناختند و می‏گفتند:
((چون آنان به این نکته نرسیدند که محمد خالق است و امر به او واگذار شده است، باید مراقب حلال و حرام باشند و اعمال مقرّر در فقه اسلامی را انجام دهند که درحقیقت این اعمال، غُل هایی است برای آنان، به منظور عقوبت آن‏ها در کوتاهی در معرفت)).(51)

نتیجه‏
((شیخیه)) ادعاهایی را مطرح کرده‏اند که پیش از آن‏ها، گروه‏های دیگر از زمان ائمه(ع) به بعد آن را مطرح کرده بودند و مورد تکفیر قرار گرفتند. چنین دیدگاه غلوآمیزی، علاوه بر آن که خود گناه بزرگی است، زمینه پیدایش افکار دیگری (مثل ادعای الوهیت، تجلی ذات حق، و حلول حق تعالی در افراد و...) شده است.

مفوّضه از دیدگاه پیشوایان معصوم(ع)
در پایان این گفتار، جهت تبیین علت صدور حکم تکفیر شیخ احمد احسایی و پیروان وی، از سوی عالمان بزرگ آن عصر و نیز نتیجه‏گیری از مطالب گذشته بایسته است که موضع پیشوایان معصوم(ع) را مطرح کنیم تا اتمام حجت و تذکاری برای گروندگان به تفویض باشد و نیز با حفظ مقام و شأن پیشوایان دین، آنان را از هر گونه مقام الوهیتی منزه داریم:
1. امام صادق(ع) در ردّ کسانی که می‏گفتند: ((ائمه رزق و روزی بندگان را اندازه‏گیری می‏کنند)) فرمود:
((به خداوند سوگند! ارزاق ما را جز خداوند، تقدیر و اندازه‏گیری نمی‏کند. من خود، به غدایی که برای خانواده‏ام احتیاج داشتم، سینه‏ام تنگ و فکرم مشغول شد، تا این که رزق آنان را، تأمین کردم و نفسی به راحتی کشیدم)).(52)
2.امام رضا (ع) وقتی که شنید برخی، صفات خداوند رب العالمین را به حضرت علی(ع) نسبت می‏دهند، بدنش لرزید و عرق از سر و رویش جریان پیدا کرد و فرمود:
((منزّه است خداوند! منزّه است خداوند از آن چه ظالمان و کافران درباره او می‏گویند! آیا علی (ع) خورنده‏ای در میان خورندگان، نوشنده‏ای در میان نوشندگان، ازدواج کننده‏ای در میان ازدواج کنندگان و گوینده‏ای در میان گویندگان نبود!؟
آیا او نبود که در مقابل پروردگار خود، در حالی که خاضع و ذلیل بود، به نماز می‏ایستاد و به سوی او، راز و نیاز می‏کرد؟ آیا کسی که این صفاترا دارد، خدا است؟ اگر چنین است پس باید همه شما خدا باشید؛ چون در این صفات، با علی (ع) مشترک می‏باشید؛ صفاتی که همه آن‏ها، دلالت بر حدوث موصوف آن‏ها دارد)).
آن گاه در جواب پرسش راوی - که معجزات آن حضرت (ع) رادلیل غالیان برای الوهیت او ذکر کرده بود - فرمود:
((اما معجزاتی که از او به ظهور رسیده، فعل خودش نبوده؛ بلکه فعل قادری بود که شباهت به مخلوق‏ها نداشت...)).(53)
3. از امام رضا (ع) درباره غالیان و مفوّضه سؤال شد؛ آن حضرت در جواب فرمود: ((غلات، کافراند و مفوّضه، مشرک)).
سپس هرگونه ارتباطی با آن‏ها - حتی کمک کردن به وسیله یک کلمه - را موجب خروج از ولایت خدا و رسول و اهل بیت(ع) دانستند.(54)
4. امام رضا (ع)، در حدیثی فرمود:
((کسی که گمان کند، خداوند عزّوجلّ کار آفرینش و روزی را، به حجت‏های خود (پیامبر (ص) و ائمه(ع)) واگذار کرده است، قائل به تفویض شده و مشرک گردیده است)).(55)
5. و نیز از آن حضرت درباره تفویض سؤال شد، امام در پاسخ فرمود:
((خداوند متعال، امر دینش را به پیامر (ص) واگذار کرد و فرمود: ((ما آتاکم الرّسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا))(56)؛ ((هر آن چه را رسول به شما فرمان می‏دهد، برگیرید و از آن چه شما را باز دارد، بازایستید))؛ اما امر خلق و رزق را به او واگذار نکرد)).
سپس با تصریح به آفریدگاری خداوند، آیه 40 سوره ((روم)) را یادآور شد، و بدین وسیله به شرک مفوّضه اشاره فرمود.(57)
* * *
مقام والای پیامبر و پیشوایان معصوم(ع)، در عبودیت ذات حق تجلی پیدا کرده است. اشرف مخلوقات و افضل پیامبران، با وصف ((عبده و رسوله)) ستوده شده است. ما نیز باید آنان را به گونه‏ای بستاییم که خودشان راضی باشند و از هرگونه غلوّ و زیاده‏روی پرهیز کنیم. گروه‏های زیادی در تاریخ اسلام، به ((غلو)) کشیده شده و از این طریق، به بیراهه رفته‏اند. شیخیه و شیخیگری، از این گونه بیراهه‏ها است که جمعی، در گرداب آن فرو رفته‏اند و به جای ((توحید))، به ((شرک)) و ((کفر)) گراییده‏اند. افکار شرک آلود آنان، زمینه ساز پیدایش مدّعیان دروغین نیابت خاصه حضرت ولی عصر (عج) گشته است. (چنان که سیدکاظم رشتی مدعی آن بود). و برخی نیز در ادامه راه، ادعای ((بابیت)) و سپس ((مهدویت)) و ((رسالت)) را سردادند (مانند سید علی محمد باب).
بر همه ماست که با مراقبت، دوراندیشی و مطالعه مباحث غلو و غالیان(58) مواظب باشیم به نام دفاع از اولیای الهی و خودسازی و تصفیه باطن، به چنین دام هایی گرفتار نیاییم.

پی‏نوشت‏ها:

1. ر.ک: معجم الفرق الاسلامیه، شریف یحیی الأمین، ص 149.
2. فرهنگ فرقه‏های اسلامی، دکتر محمد جواد مشکور، با مقدمه و توضیحات، کاظم مدیرشانه‏چی، ص 266.
3. دلیل المتحیرین، سیدکاظم رشتی، ص 10 - 11.
4. منابع عمده شرح حال شیخ احمد احسایی عبارت است از:
الف) رساله‏ای کوتاه که وی به درخواست فرزند بزرگش محمد تقی نگاشته و در آن از سال‏های نخست زندگی و احوال درونی خود گفته است.
ب) اثری است از فرزندش شیخ عبدالله.
بخش‏هایی از کتاب ((دلیل المتحیرین)) شاگرد و مدعی جانشینی او سید کاظم رشتی که حاوی مطالبی است افزون بر دو مأخذ پیشین.
در این گفتار، بخش‏هایی از مقاله آقای زین‏العابدین ابراهیمی که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی ذیل احسایی با استناد به مدارک و منابع مذکور آمده، استفاده شده است، چنان که مصادر دیگر هم مورد توجه قرار گرفت.
5. میان ((داغر)) و پدرش رمضان، نزاعی درگرفت و ((داغر)) منطقه زندگی پدر را ترک گفت و در مطیرفی (یکی از روستاهای احساء) سکونت گزید. اجداد شیخ احمد، تا داغر چنین است: احمد بن زین الدین بن ابراهیم بن صقر بن ابراهیم بن داغر. ر.ک: شیخی‏گری بابی‏گری از نظر فلسفه، تاریخ و اجتماع، مرتضی مدرّس چهاردهی، ص 7.
6. ر.ک: شرح احوال شیخ احمد احسایی، عبدالله احسایی، ترجمه محمد طاهر کرمانی، کرمان، سال 1387 ه ق، ص 133 - 134.
7. همان، ص 134.
8. همان، ص 134 - 136.
9. همان، ص 139 - 141.
10. ر.ک: قصص العلماء، تنکابنی، ص 35.
11. ر.ک: شرح منظومه سبزواری، ج 2، ص 65.
12. شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 19 - 23.
13. وی از سال 1212 تا 1250 ه ق سلطنت کرد.
14. برای متن یکی از نامه‏ها ر.ک: فهرست کتاب مشایخ عظام، همان، ص 166.
15. شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 26 - 40.
16. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 662.
17. همان، ص 663 به نقل از: اجازات الشیخ احمد الأحسایی، حسین علی محفوظ، صص 37 - 40، نجف، 1390 ق / 1971 م.
18. همان، به نقل از: انوار البدرین، علی بحرانی، به کوشش محمد علی طبسی، نجف، 1377 ه ق، ص 406 - 407؛ ((چند اجازه))، احمد احسایی، ص 1 و 2، 7؛ دلیل المتحیرین، سید کاظم رشتی، صص 51 - 55.
19. ر.ک: فهرست کتب مشایخ عظام، ابوالقاسم ابراهیمی، کرمان، چاپخانه سعادت، ص 115 و... .
20. ر.ک: ((اللمعات))، حسن گوهر، صص 39 - 40.
21. انوار البدرین، همان، ص 407.
22. لباب الألقاب، حبیب الله شریف کاشانی، ص 54، تهران، 1378 ه ق.
23. ر.ک: الذریعة، ج 11، ص 18.
24. فهرست تصانیف شیخ احمد الاحسایی، ریاض طاهر، ج 1، ص 29، کربلا، مکتبة الحائری العامة.
25. مقدمه بر شرح الزیارة، عبدالرضا ابراهیمی، ص 24.
26. چند اجازه، همان، ص 1 و 6.
27. الذریعه، ج 1، ص 141؛ کشف الحجب و الأستار، اعجاز حسین کنتوری، ص 20، کلکته، 1330 ه ق.
28. ر.ک: رسالة فی ترجمة الشیخ علی نقی الأحسائی، علی حائری اسکویی، (همراه عقیدة الشیعه)، صص 95 - 96، کربلا، 1384 ه ق.
29. ر.ک: فهرست کتب مشایخ عظام، همان، ص 141.
30. قصص العلماء، صص 30 - 66.
31. همان، ص 44.
32. اعیان الشیعه، ج 2، ص 590.
33. ر.ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج 3، صص 217 - 219.
34. ر.ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج 3، صص 65، 296 - 298؛ ج 4، ص 47 و 48، 78 - 80؛ مجموعة الرسائل، ص 323.
35. همان.
36. قصص العلماء، ص 55.
37. همان، ص 48.
38. همان، صص 48 - 50.
39. شرح العرشیة، ص 324.
40. برای توضیح بیشتر این قصه ر.ک: قصص العلماء، ص 50.
41. تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضی زبیدی، ج 5، ص 71.
42. نجم (53)، آیه 3 و 4.
43. ر.ک: بحارالانوار، ج 25، ص 312؛ ج 3، ص 344؛ ج 101، ص‏342.
44. ر.ک: همان، صص 326 - 350.
45. ر.ک: همان، صص 347 - 350.
46. ر.ک: همان، ص 273، 228، 337؛ ج 44، ص 271.
47. همان، ج 102، ص 103.
48. مصفنات الشیخ المفید، تصحیح الاعتقاد، ج 5، صص 133 - 134.
49. الاعتقادات، ص 97.
50. ر.ک: المقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعری قمی، صص 60 - 61؛ مقالات الاسلامیین، ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری، ص 14.
51. ر.ک: المقالات و الفرق، همان، ص 92؛ فرق الشیعه، نوبختی، ص 93؛ و نیز کاربرد ((مقصّر)) و ((تقصیر)) نسبت به عده‏ای از محدثان، ر.ک: بحارالانوار، ج 25، صص 345 - 346.
52. بحارالانوار، ج 25، ص 301.
53. همان، صص 276 - 277.
54. همان، ص 328.
55. همان، ص 329.
56. حشر (59)، آیه 7.
57. همان، ص 328.
58. خوانندگان گرامی را به مطالعه کتاب تحقیقی ((غالیان یا کاوشی در جریان‏ها و برآیندها)) نوشته نعمت الله صفری فروشانی، توصیه می‏کنیم. چنان که ما در برخی مباحث از فصل دوم و سوم آن بهره گرفتیم.

[مجله شماره 3 : - فرقه شناسی] - عزّ الدین رضانژاد