تبلیغات
انتظار خورشید - در آغوش باران

انتظار خورشید

... و هیچ اندیشیده ای که آیا تو را نیز از آن خورشید نصیبی خواهد بود؟

حماسه از چشم‏های تو آغاز می‏شود در روزی داغ و خون ‏آلود.
رشادت یعنی «تو»؛ وقتی که در رکاب پدر، تار و پود حادثه را شمشیر زدی.
امروز می‏آیی؛ عَلَم عشق بر دوشت، با نشانه‏ای از آن سوی آسمان، و زمین با خنده‏ های نخستینت، شکفتن آغاز می‏کند.
در وجودت تکه ‏ای از بهشت جا مانده است؛ آن گونه که از چشمانت عطر یاسی عجیب می‏ تراود.
روشنای چهره‏ات با اُفق‏ های دور و درخشان نسبت دارد. ریشه‏ ات از مقدم‏ترین رودخانه آب می‏خورد.
نخل‏ها، پیش قامتت کوچک می‏نمایند، ای بزرگِ دوست داشتنی!
نامت از دهان زمین نمی‏ افتد.
آزادگی، دوست دیرینه تو، خورشید، همبازی کودکی‏ات و عشق، همسفره همیشگی توست.
قبایل عرب از گندمزار شجاعت تو نان می‏خورند.
پرندگان، چشم بر قانون رهایی‏ ات دوخته‏ اند.
می‏آیی و پنجه در پنجه کوه می‏افکنی و فرو می‏ ریزی‏ اش.
می‏آیی و از جای گام‏ های سپیدت، درختانی از آینه قد می‏کشند.
بر اسب که می‏نشینی، بارانی از ستاره باریدن می‏گیرد.
مهتاب، امواج نگاه توست که بر دامن آسمان می‏ریزد.
تو علی اکبری؛ علوی سیرت و محمّدی صورت.
آئینت جوانمردیست. صدایت، لرزه بر اندام آنان می‏اندازد که نفس‏های شیعه را بریده بریده می‏خواهند.
در آغوش باران زاده شده ‏ای و از سینه بهار، شیر نوشیده ‏ای.
از عشیره گل سرخی و از تبار آفتاب.
کوهستان‏ها، هوای پاک نفس‏هایت را به عاریت گرفته‏اند.
شاعرانه‏ ترین واژه‏ ها، شعر بلند حماسه ‏ات را سرودن نمی‏توانند. محرم در محرم تصویر تابناک توست که بر صفحه خون رنگ عاشورا می‏درخشد.
لب‏ های ترک خورده ‏ات، سال‏هاست فرات را سر در گریبان نگه داشته است.
صفحات آن ظهر سرخ را که ورق می‏زنم، ردّ نگاه‏های پر هیبت توست که بر جا میخ کوبم می‏کند. تو اردیبهشت فصل‏ه ای جهانی.
خاکستری‏ ترین روزها را خورشید کلامت به تپش وا می‏دارد.
امروز می‏آیی و ما فانوس‏های عاشقی در دست، میلاد خجسته ‏ات را نور می‏پاشیم.
می‏آیی و چکاوکان روشنی، روز آمدنت را به ترانه می‏نشینند و رودهای زمین، بهار آمدنت را آواز می‏خوانند.